دل آرا بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

امروز جشن شکوفه ها بود و اینم گزارش کوتاه تصویری از مراسم قلب بعد از مراسم هم با مادر و پدر نیکو رفتیم مهد و خاله نرگس که میدونه دخملی عاشق دف زدنشه به محض ورودش براش دف زدو دخملی مامان که عشق رقصه کلی با نیکو آتیش سوزوندلبخند

 

خانم سبحانی مدیر مهدکودک و خانم قریشی مربی زبانماچ

[ ۱۳۸۸/٦/۳۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

شنبه شب حول و حوش ساعت ١٠:٣٠ بود که دایی پیام تماس گرفت و گفت که زندایی معصوم حالش بد شده و دارن میرن بیمارستان و این دختر دایی وروجکون ١۵ روز زودتر میخوان تشریف بیارن و مامان پریسا  و مادر جون و دایی پیمان رفتن بیمارستان و ساعت٣:٣٠صبح اومدن انگار خبری نبود و ساعت ۵:٢٠ دقیقه صبح ملودی خانم با نوای زیبای گریه به دنیا اومد هوراهورا فرشته کوچولوی زیبا هم به دنیا اومده فرشتهفرشته

صبح هم با مامان رفتیم و مامانم ملودی جون رو دید که یه دخمل کپل و مپل با لپهای قلمبهبغلای جون دلمی ماچ

پ.ن : در پی متولد شدن برادرزاده عزیز مراسم حسودی کنان در این خانه براه است و کلی قربون صدقه رفتن برای این خانم لبخند به خاطر همین امشب دخمل زیبا رو بردم شهربازی و ٣ ساعت آتیش سوزوند خیالش راحت شد.شب قبل که برای زن دایی معصوم خانمی رفته بودم تا ساعت ٣ صبح بیدار بودمژه

٢ پ.ن : روز ٣ شنبه بعد از رفتن خانمی به مدرسه ما به تهران حرکت میکنیم یه ٣ روزی هستیم وتا دخملی از روز شنبه رسما به مدرسه بره چشمک

[ ۱۳۸۸/٦/٢٩ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

مامان دل آرا : روز اول شهریور 1384 که تو مصاحبه یه شرکت کامپیوتری پذیرفته شدم و طبق تحقیقاتی که از قبل برای مهد دخمل گلمون کرده بودم  خانمی رو روز 12 شهریور تو سن یکسال و دوماهگی بردیم مهد کودک ماچ یادم میاد روز اول که تقریبا 4 دست و پا میرفت و مدیر مهد خانم سبحانی میگفت اجازه بدید بچه از آغوشتون رها بشه و بازی کنه و یاد خاله منیژه مربی مهربونت می افتم که خیلی باهات عاشقانه بازی میکرد و تو تنها کودک این سنی بودی چون مهد زیر دوسال رو قبول نمیکرد و من از خدا میخواستم که بتونی بمونی قلب از 5 دقیقه شروع شد و 10 دقیقه و بعد هم که میگفتن شما باشید بیرون برای 20 دقیقه که ای وای صدای گریه هات در میومد و من و زندایی معصوم بیرون بودیم کلی هم غصه میخوردیم ناراحتولی خانم سبحانی که یه خانم با تجربه هست میگفت نگران نباشید میتونه بمونهلبخندمن تو رو سپرده بودم به اونها چون به کارشون ایمان داشتمبغلسال اول مهدت خاله منیژه ازدواج کرد به جاش یه خاله مهربون به نام سارا اومد وشد مربیت و کلی به تو محبت میکرد سال دوم خاله فاطی مهربون بود سال سوم هم خاله نازی و رقیه مربیت بودن و سال چهارم هم خاله محجوبه بودنرگس جون و خاله عزاله .خاله عاطفه و همه برای دختر گلمون زحمت کشیدن .خانم فتحی مربی سفال و نقاشی .خانم قریشی مربی زبان و خاله مرجان مربی ژیمناستیک و خانم قلی پور مدیر داخلی مهد از همشون تشکر میکنم بغل

انگار که بخوای از وطنت دل بکنی  منم همینطوری شدم و این محبت و عادتی که بهشون کردم باورم نمیشه ناراحت امروز که بابا محمد گفت دل آرا با خاله ها خداحافظی کرد خودم گریم گرفت حالا قراره روز سه شنبه که روز شکوفه هاست بعد از مدرسه با هم بریم مهد و خاله ها خانمی رو با لباس مدرسه ببیننلبخند

با آرزوی روزهای خوش و سلامت برای تمام عزیزانی که در پرورش دل آرا به ما کمک کردندماچ

[ ۱۳۸۸/٦/٢٧ ] [ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

این هفته : هفته خیلی شلوغی بود ولی در عین حال شلوغی روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتیم لبخنداین مطالب به زبون دل آراست که براش مینویسم انشااله خودش یاد بگیره و بنویسهقلب

روز 2 شنبه بابا محمد در مراسمی که هر سال گروه ورزشی امیر برپا میکنه رفته بود و چون ما دعوت نشده بودیم محفل مردانه بود همراه دایی امیر مامان پریسا هم که تازه اومده بود بابل رفتیم پارک و کلی هم آتیش سوزوندم و هلاک و خسته بعد از دوش گرفتن فورا خوابم برد خواب همون شب که من خواب بودم عمه مریم به مامان اطلاع داد که فردا میاین  پبش ما و من صبح  به محض بیدار شدن از خواب مامان با دادن این خبر شاد و سر و حال شدمخنده

روز سه شنبه  عمه مهین و مریم و عمو مهدی اومدن پیشمون و بعد از حدود 4 سال عمو اومده بود خونمون که خیلی خوشحال کننده بود هورا  شب هم  با هم رفتیم دریا کنار و کلی کنار سی ساید آتیش سوزوندم و عمه مریم طفلی رو کلافه کردمکلافهچون تنها کسی بود که میتونست هم پای من باشه و منو تحمل کنهبغل

تقریبا برای مدرسه رفتن آماده شدم و فقط کیفم مونده بود که اونم گرفتم پس میتونم بخونمقهقهه

میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام  پراز فندق و پسته

از بس روی کیفها باربی و پری دریایی داره خسته شده بودم به خاطر همین اینو انتخاب کردم پس اولین کیف مدرسم هم اینه بغل

روز 5 شنبه شب بیخوابی زد به سرمون و با مادر جون قرار گذاشتیم که اون هم بیاد با هم بریم بیرون رفتیم خونه عزیزجون اینها و بعدش هم به دایی پیام و زندایی سر زدیم و پیاده روی شبانه حول و حوش 3 صبح خونه بودیم وای چه شبی بود تما م خیابونها شلوغ و پر از مردم و در حال رفت و آمد بود انگار نه انگار که ساعت 3 صبحه چون شبهای احیا هم بود این ازدحام خیلی بیشتر بودماچ

بالاخره دایی پیمان بعد از 5 سال تونست سربازیشون تموم کنه و روز شنبه 22 شهریور کارت پایان خدمتشو گرفت وای خدایا شکرتلبخند

[ ۱۳۸۸/٦/٢۳ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

انگار نزدیک مدرسه که میشه همه حال و هوای مدرسه به سرشون میزنه و منم از مسئله مسثنی نیستم و خیلی دلم برای اون روزها تنگ میشه و مثل امروز که اشکم در اومده بود در میاد و کلی یاد تمام همکلاسیها و روزهای خوب با هم بودن  می افتمگریه

دخمل ناز مامان امروز مانتو و شلوارش آماده شد و آوردیم و خانمی هم پوشید و کلی ذوق زده شدیملبخند

الهی مامان فدای دختر مهربونش بشه که اینقدر ننه نقلی شدهبغلماچ

ماچقلب

 

[ ۱۳۸۸/٦/۱٥ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

این روزها کلی احساس غرور میکنم هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی برسه که من یه گوش شنوایی رو پیدا کنم و بتونم باهاش درد دل کنم لبخند

این روزها که خیلی دلم گرفته بود و نیاز به همدم مهربونی داشتم دل آرا بهترین یارم بود و اینو مینویسم که هر وقت تونست مطالبشو بخونه بفهمه که مامان با بودن اون چه لذتی برده و چقدر هم دوستش دارهقلب

این هفته رفتیم به دیدن هانا کوچولوی ١٣ روزه و دل آرابا ایلیای وروجک کلی بازی کردن

ماچ

 

روز سه شنبه هم با بابا محمد رفتیم سینما فیلم درباه الی که خیلی عالی بود و شب خوبیلبخند

روز ۵ شنبه هم نوبت دندن پزشکی داشت و رفتیم .یه دندون کناری پوسیدگی داره و باید درست بشه و بعدش هم فلوراید تراپی بشه و از این ماجراها بغل

 

[ ۱۳۸۸/٦/۱۳ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

این روزهای همش بارونی و خنکه و اصلا مثل تابستون رو هم  نمی مونه انگار نه انگار مرداد ماه رو گذرونده باشیم و حالا تازه ۶ شهریوره واقعا فصلها هم گیچ شدن و زمستون حتما خیلی گرم میشهخنده 

ولی با این اوصاف و اومدن ماه رمضان قبل از افطار انگار همه وارفته هستن و شهر کمی خلوتهخمیازه و همه دیر تر مغازه ها رو باز میکنن و کمی آرومه هقهر ولی بعد از افطار حول و حوش ٩ شب به بعد وای یه ش میشه و همه در تکاپو هستن لبخند من و دل آرا هم  از این فرصت استفاده می کنیم و این شبها با هم میریم بیرون و از هوای خنک استفاده می کنیم بغلهورا دخملی مامان هم با دو چرخه راه میفته و کلی با هم راه میریم و بعدش هم یه بستنی میخوریم و بر می گردیم خونهلبخند 

از خدا متشکرم که یه بچه سالم بهمون داده و ازش شاکریم و امیدوارم بتونیم به نحو احسن بزرگش کنیم بغل

 

[ ۱۳۸۸/٦/٧ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من دل آرا عشق و دلبر مامان پریسا و بابایی مهربونم هستم و 8تیر سال 1383 ساعت 14:35 بیمارستان مهرگان بدنیا اومدم و از خانم دکتر سمیعی هم که خیلی دوستش دارم تشکر میکنم.
امکانات وب