دل آرا بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

کیارش جون تولدت مبارک ماچ

هفته قبل که دل آرا خانمی مریض شده بود به شکر خدا خیلی زود خوب شد و تونست روز شنبه بره مدرسه و مربی بهداشت هم تایید کرد  چون خیلی آنفولانزای A شایع شده حتما باید پزشک و مربی بهداشت تایید کنند و بعد بچه ها به کلاس برنلبخندبعد از بیماری این خانم نوبت به بنده رسید و تا همین امروز که نزدیک به 8 روزه که در شدیدترین حالت سرما خوردم و کلی گلودرد و آزمایش و سرم تازه دیروز حالم بهتر شد و فهمیدم که خطرناک نیست تونستم برم بیرون و کمی خرید و سینما و کلی کیف کردنهورا

روز 3 شنبه هم با مادر جون و دخملی رفتیم فیلم زندگی شیرین و دل آرا هم که عشق رقص و شادی کلی از فیلم لذت برد و بچه که این چند روز همپای من تو  خونه بود تونست از حال و هوای بیماری دربیادماچ

5 شنبه هم تولد کیارش دوست  مهدکودکی دل آرا که اونهم رفته پیش دبستانی دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت خندهسال گذشته تو پارک رنگین کمان گرفته بودن و امسال که شهربازی مریم گرفتن و فوق العاده بود و همه کلی خوششون اومده بود چون هم مامان ها راحت بودن و هم بچه ها اتیش سوزوندنماچ

هدیه روز کودک مادر جون به دل آرا خانم بغل

 نیلای وروجک . دل آرا و صنم جونلبخند

[ ۱۳۸۸/٧/٢٤ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

 

روز کودک به همه فرشته های زیبا مبارک ماچ

این روزها کلی درگیر کار مدرسه رفتن این وروجک خانم شدم و کلی هم لذت میبرملبخندهر روز که از مدرسه میاد خونه مقنعهش که ته کیفشه و مانتو هم مچاله شده یا تو دستشه ویا اونم ته کیفه و من باید هر روز براش اتو کنم و کیفش هم که خاکیه و باید مرتب بشه انگار که این خانم از جنگ برگشتهمژه

اینم نمونه کارش چشمک

روزهای زوج  که خانمی کلاس داره و قرار گذاشتیم که بعد از کلاس خونه باشیم و پیش مادر جون نریم تا خانم تمرین کنه شنبه :موسیقی / دوشنبه : نقاشی /چهارشنبه هم زبان داره و نیاز داره که تمرین کنه بغل

برای آموزش الفبا و هوش و ریاضی کارت تلاش میگیره و برای قرآن هنوز کارت نگرفته چون کلی غلط میخونه و جالبش هم اینه که بچه هایی که همکلاسی مهد بودن همشون بلد نیستن کامل آ یه ها رو بخونن متفکرچون مدیریت مهد اعتقادی به یادگیری این مطالب نداشته و ما هم به همین معتقد بودیم چون بچه ها باید به زمان مناسب و بر مبنای سنشون به این دروس برسن لبخند البته با کمی تمرین و با یک زبان بامزه ای برامون قرآن میخونهماچ

اسم منو یاد گرفته و روی تمام وسایلش در کنار اسمش اسم منو هم مینویسه که خیلی نوشتنش یا مزه هست یه 2 کج مینویسه و ادامه نگارش ....قهقهه

 روز سه شنبه قبل هم که رفته بودیم سینما فیلم دوخواهر که  جالب نبود ناراحت و قراره روز 3 شنبه این هفته هم بریم فیلم دنیای شیرینهورا

روز 4 شنبه دوره مهمونی هدی جون بود کلی با دخترش هانا و نیلا کوچولو دختر نسیم جون اتیش سوزوندیم و زیر بارون بازی کردیمخنده

روز کودک هم در مدرسه اجرا شد با کلی شادمانی و جشن و پایکوبی تشویقهورا

دیروز هم ناهار به یاد گذشته خاله و دایی و مادر جون و همه خونه عزیز جون اینها بودیم و کلی هم شادی کردیمقهقهه

از 5 شنبه شب خانمی تب کرد و سرفه و قراره که انگار من تا صبح بیداری داشته باشمچشم اوه چون این خانم هر وقت سرفه داره همراه بات ه و ع و کلی ماجراست ناراحت

دل آرا خانم بعد از تولد ملودی جون به یاد گذشته افتاده و دوست داره که تو کریرش بخوابه بغل

[ ۱۳۸۸/٧/۱٧ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

دختر زیبای مامان ماچ

دل آرا و سپهر جون و آرتا گلی بغل

دل آرا  در حال ترانه سراییدن و بابا محمد در حال تشویق ماچ

قربون این وروجک زیبا لبخند

سپهر کپل دوست داشتنی زن دایی ماچ

[ ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

روز ٣ شنبه بعد از مراسم جشن شکوفه ها و برگشت به خونه آماده شدیم و به همراه بابا محمد به طرف تهران حرکت کردیم و تا روز جمعه در کنار عمه ها و آتیش سوزوندن با آرتا گلی رو به شادی گذروندیمقهقهه

عصر سه شنبه آرتا جون که از مهد اومده بود منزل عمه مریم و این وروجکها تا شب کلی بازی کردن و شاد بودنلبخند

روز چهارشنبه هم به همراه عمه مهین و مریم وبابا رفتیم به دیدن عمو حسن بابا و عصری هم به همراه نسیمه جون و آزاده جون و رادین و سپهر رفتیم بیرون و شام و کلی وروجک بازی و برگشتیم خونهقلب

روز 5 شنبه هم طبق قراری که داشتیم با نسیمه جون و آرتا و آزاده جون و رادین وروجک رفتیم باع وحش و کلی از هوای رگباری و بارون شدید لذت بردیم و اینهم تو خاطرمون موندهماچ برای ناهار هم مهمانفرشته عمه مهین بودیم و عصر هم آماده شدیم برای تولد سپهرجون و بسیار عالی و خوش گذشت لبخندخنده

روز شنبه هم به همراه بابا محمد رفتیم خونه دایی پیام و این ملودی خانم کوچولو رو هم دیدیم وکلی از دیدنش خوشحال شدیمفرشتهلبخند

روز یکشنبه هم ملودی خانمی نازمونو بردن دکتر و دخملی کوچولو کمی زردی داره و اگه تا فردا با دارویی که دادن خوب نشه باید بره بیمارستانناراحتدایی پیام که رفته بود باشگاه برای ورزش به خاطر اینکه این موضوع خیلی فکرشو مشغول کرده بود متوجه دمبل نبود و افتاد روی دستش و انگشتش شکست وای که چقدر بد آورده طفلیناراحت

امرو زدخملی نازمون نوبت دندون پزشکی داشته و با تمام شجاعتش دقیقا برعکس خودم بدون هیچ عکس العملی دراز کشید و دندون کناری شو براش خالی کردن و پر کردن تازه عصب کشی هم شد و صداش در نیومد و من یاد خودم افتادم که تو سن 7 سالگی رفته بودم دندونپزشکی و بادیدن آمپول با پا زدم به زیر سینی لوازم پزشکی و لامپ بالای سرم هم شکندمخجالت

 

[ ۱۳۸۸/٧/٦ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من دل آرا عشق و دلبر مامان پریسا و بابایی مهربونم هستم و 8تیر سال 1383 ساعت 14:35 بیمارستان مهرگان بدنیا اومدم و از خانم دکتر سمیعی هم که خیلی دوستش دارم تشکر میکنم.
امکانات وب