دل آرا بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

شب یلدا مبارک قلب

امسال هم شب یلدا رو با هم سه تایی گذروندیم و شب خیلی خوبی بود و دل آرا خانم کلی برامون رقصید و گرمی با هم بودن  رو صد چندان کرد ماچ البته تو مدرسه براشون جشن گرفتن و کلی از آداب و رسوم یلدایی براشون گفتن و تولد بچه های شب یلدایی رو هم گرفتن هورا

دل آرا در حال نیت کردن فال حافظ ماچ

امروز وقتی از مدرسه اومد لبهاش اومده بود جلو و به حالت بغض که تو چرا نیومدی مدرسه نمایشگاه کتاب عصبانیو چون روز قبل از رویا جون سوال کرده بودم و گفته بود هیچ اجباری نیست و هر کسی دوست داره میتونه  بیاد و منم که امروز کلی کار داشتم و اصلا نمی تونستم برم و برای همین که دخملی ناراحت شد قراره فردا با هم بریم کودک آموز سری کتابهای خواب کودکان رو براش بخرم تا شبها که عادت داره کتاب خونده بشه بخونملبخند بعدش هم با هم بریم سینما فیلم کتاب قانونهورا

دیروز در مورد شغلهای مختلف باهاشون صحبت کرده بودن و  شغل و آینده و کلی مطالب دیگه صحبت کردن و بعد هم تکلیفشون این بود که شغل مورد علاقه خودتونو نقاشی کنید و خانمی وقتی اومد کلی فکر کردمتفکر و اومد گفت فهمیدم صبر کنید و بعد هم این نقاشی رو آورد خجالت

بعد از کلی فکر کردن خانم به این نتیجه رسید که مربی رقص بشه تعجباین نقاشی خودشه و داره به بچه ها رقص یاد می دهماچاز الان معلومه خانم هم آشپزی دوست داره هم کارهای هنری حلال زاده به داییش میرهلبخندهر روز ظهر میشینه آشپزی سامان گلریز رو میبینه و کلی هم انتقاد میکنه لبخند تو سنجش هوش و  خلاقیتی که مدرسه از بچه ها گرفته بودن گفته بودن در زمینه هنر و مدیریت قوی هست حالا تا بزرگتر بشه معلوم نیست که چی بشه چشمکخودش هم میگه مامان من بدم میاد مهندس بشم و دستور بدم و یا دکتر بشم همش مردم رو آْمپول بزنم دوست دارم مردم خوشحال بشن لبخند اگر هم مهندس بشم دوست دارم به قول رویا جون طراح خونه یا مدل جدید برای لباس بدممتفکرمعلوم نیست چی میخواد بشهچشمک ولی جالبه که یهو نمیگه دکتر .مهندس و یا معلم بغل

آرزوی دل آرا که تو باغ گل زندگی کنه قلب

کبابی دل آرا و صف نانوایی ماچ

[ ۱۳۸۸/٩/۳٠ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

مدتی بود که  روزهایی که قرار بود ملودی کوچولو بره خونه مادر جون دل آرا رو نمی بردم اونهم به خاطر حساسیتی که براش به وجود اومده بود و لکنتش هم باز شروع شده بود و با مشاوره فهمیدم نباید این خانم رو ببرم و خودم هم خیلی دلم تنگ شده بود برای این برادرزاده وروجک جیغ جیغو ناراحت تا اینکه به طور خیلی اتفاقی دایی پیام یادش رفته بود و تلفنی به دل آرا گفت که ما امشب خونه مادر جونیم و این خانم هم شاد شد و با یه شوقی گفت مامان امشب ملودی میاد خونه مادر جون و منم که نمیتونستم هیچ بهونه ای برای نرفتن بیارم یه خاطر اینکه تا 10 دقیقه قبلش بهش گفته بودم که آفرین دختر تمام تکالیفتو انجام دادی و میتونیم بریم خونه مادر جون در یک عمل انجام شده رفتیملبخند 

خانم به محض رسیدن با یه کلکی مادر جون رو برد تو اتاق دایی پویان و در رو هم بست و گفت امشب فقط من با ملودی هستم و شما باید اونجا باشی از خود راضی 

یا اینکه اگر می دید کسی ملودی رو نازش می داد و قربون و صدقه می رفت چسب نواری می آورد روی دهنش می زد نگران مادر جون یه دست لباس خوشگل برای ملودی بافت و قراره برای عروسک دل آرا بنا بر سفارش خانم ببافههورا

عزیز دل عمه چه ناز خوابیده  {#emotions_dlg.e38}

ای جونم  بغلوقتی بیداره شبیه پسرها میشه چشمک

اینم دخمل هنر مند مامان ماچ

[ ۱۳۸۸/٩/٢۳ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

این روزها کارمون شده  ذخیره کاغذهای نقاشی خانم و به قول خودش باشه برای روزهایی که بزرگ شد خودش لذت ببره لبخندو بعد از اینکه خسته از نقاشی میشه  زودی میره و کتاب و دفترش رو میاره و آموزش الفبا رو شروع میکنه و من و بابا بایستی بشینیم و خانم بگه ب با  آ چی میشه و مثلا ما نمی دونیم  و خانم باید بگه متاسفم نه اشتباه گفتید و خودش میگه آب میشه چشمک این شده برنامه و اوضاع این هفتمون  حروف الف ب خ ر ت ش م رو یاد گرفته و چقدر هم مسخره هست چون ما از روی حروف الفبا فارسی یاد گرفتیم و این بچه ها باید از روی آوای نور و نا مرتب یاد بگیرن ناراحت

این هفته کلا بارون بود و ما جای خاصی هم نرفتیم و البته یه کارهایی هم کردیم و اون هم کاردستی و کلی هم زبان کار کردیم خیلی مفید بودلبخند امروز هم ناهار رفتیم خونه مادر جون چون قرار بود کاناپه ای رو که سفارش داده بودیم رو بیاریم و خونه شلوغ بود و به هم ریخته و نیاز بود دل آرا باشه اونجا تا من بتونم مرتب کنم و بعد هم ناهار برم اونجا بغل

[ ۱۳۸۸/٩/۱٩ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

ترگل جونم تولدت مبارک بغل

روز 5 شنبه تولد یکی از دوستهای خوب دل آرا که خیلی بامزه هست و کپل مپلیه و کلی بهشون خوش گذشته بود هورا قهقهه

این دخملی مامان اینقدر موضوع رقص و وروجک بازیهاش مشهورش کرده که به محض ورودش مامان ترگل از ترگل پرسید این خانمی دل آراست و اونم گفت آره و کلی این وروجک رو تشویق کردن لبخند بسیار شب عالی برای دل آرا بود و خیلی بهش خوش گذشت لبخند

اینم دخمل کپلی ماچ

 

آناهید و دل آرا و سویلن و ترگل بغل

روز دوشنبه قبل که کلاس نقاشی داشت قرار شد این دوتا نقاشی که گذاشتم رو برای نمایشگاه بذارن قلب

موضوع  تخیل : مامان پریسا حامله با دل آرا چشمک

موضوع : پاییزبغل

.................................................................................................................

عید غدیر به همه تبریک میگم خنده

عید غدیر هر سال می ریم خونه عزیز جون که سیده  هست و  همه نوه ها جمع می شیم و خوش میگذرونیم و کلی آتیش می سوزونیم و عیدی میگیریم و شادیم قهقهه

این  هم شده که از هفته قبل تا حالا همه در تدارک این روز هستند و یه حال و هوایی داره لبخند

[ ۱۳۸۸/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

آخر این هفته که با تعطیلات عید قربان همراه بود خیلی خوش گذشت چون عمه مریم و عمو مصطفی و سپهر جون رو در کنارمون داشتیم و ایام خیلی خوبی رو گذروندیم لبخند

روز ۵ شنبه شب چنان رعد و برق و بارونی اومد  که انگا ر نه انگار تا عصر همون روز هوا  گرم بوده . عمه  مریم اینها هم روز جمعه عصر برگشتند ناراحتروز شنبه هوای خیلی خوب بودو عید هم با بابا محمد رفتیم پشت بام و ٣ تایی کباب درست کردیم و کلی شادمانی کردیمبغل

هر ۵ شنبه تلفنی با معلم دل آرا صحبت میکنم و از عملکرد هفتگی این خانمی سوال میکنم و جالبش این بود که رویا جون میگفت که توی دفتر نشسته بودم که دیدم خانم معاون اومدن دفتر و میگن خانم طاهری بیاین ببینید که دل آرا هم میخونه و میزنه و تازه میگه خانم ناظم باید برقصه و منو هم تو جشن کلاسشون دعوت میکننقهقههقهقهه

معلوم نیست که این خانم چه میکنه تو مدرسه حالا خدارو شکر که پرسنل خیلی خوبی داره و با بچه ها دوستن وگرنه همش باید میرفتم مدرسه و تعهد می دادملبخند

[ ۱۳۸۸/٩/۸ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]

این روزها عاشقانه ترین مهر رو نسبت به دل آرا دارم و نمی دونم چرا اینقدر نسبت این خانمی احساساتی شدم و کمی هم خودم نگران میشم ولی هر روز از خدا تشکر میکنم که که یک چنین محبتی رو به من داشته لبخند

 روز  شنبه قبل با دخملی زیر بارون پاییزی قدم زدیم و رفتیم سینما فیلم نیش و زنبور  و اتفاقی شیرین جون مامان  ونداد  و ونداد رو دیدم و این دوتا وروجکها چنان آتیشی سوزوندن قهقهه

دیشب هم تو یه مهمونی بزرگ در تالار باغ رز تمام خانمهایی که کلاس مادران امروز شرکت داشتن با خانواده دعوت بودن و طبق معمول همسر مهربان نتونستن بیان و من و دل آرا و همراه با صنم و مامانش رفتیم و شب بسیار خوبی بود  لبخند

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من دل آرا عشق و دلبر مامان پریسا و بابایی مهربونم هستم و 8تیر سال 1383 ساعت 14:35 بیمارستان مهرگان بدنیا اومدم و از خانم دکتر سمیعی هم که خیلی دوستش دارم تشکر میکنم.
امکانات وب