دل آرا بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

هر روز که میگذره این دخملی مامان  وروجک بازیهاش بیشتر میشه و کلی از در و دیوار لطف میکنه بالا می ره لبخند و کم کم منم دارم به این حرکات خانم عادت می کنم و قبلا که خیلی هم میترسیدم ولی الان سعی می کنم خودمو کنترل کنم و چیزی بهش نگم چشمک

..........................................................................................................................

از سه شنبه بعد هم که کلاس نقاشی شروع میشه و با کیانا - نیکو - لیانا و صنم قراره تو یه کلاس باشن و اینم برای ٢ ساعت عالیه ولی طفلی مربی نقاشی خجالت بازهم فکر میکنم چون مربی آقاست این وروجکها حواسشون باشه و سرو صدا ی کمتری داشته باشند مژه

......................................................................................................................

دیروز هم با تهمینه جون قرار گذاشتیم دل آرا و هانا و صنم رو ببریم سینما فیلم شیر و عسل  و کلی بهشون خوش گذشت و آخرهای فیلم که مراسم عروسی بود این سه تا باهم رفتن جلوی سالن و شروع به رقص کردن و کلی خجالت کشیدم چون سرکرده این حرکات موزون دل آرا بود خجالت لبخند

..................................................................................................................

روز دوشنبه هم جشن دندون ملودی بود که متاسفانه ماهم نتونستیم بریم چون دل آرا

از شب قبلش یه تب شدیدی داشتش و می ترسیدم اگه برم بچه هایی که تو مهمونی هستن هم مریض بشن ناراحت

.................................................................................................................

پ .ن : امروز عصر با تهمینه و هانا رفتیم شهر بازی البته تهمینه هم با دوستش هدیه و پسرش به نام پندار که ٩ ماهش بود اومده بود و این دخملیهای وروجک شهر بازی رو به تخریب کشوندن و با یه کارهای عجیب که تا به حال دل آرا انجام نمی داد روبروشدم مثلا نوشابه رو با ۴ نی میخورد و هانا چون کپل تر بود با ٧ تا نی تعجب خجالت

جالبترش هم این بود که هانا از ارتفاع می ترسید و توی قصر بادی به هوای دل آرا می رفت بالا اون بالا جیغ می کشید مامان نجاتم بده و دل آرا هم هولش می داد تا این خانم کپل بیاد پایین لبخند ما هم اون پایین از کارهای این دونفر فقط می خندیدیمقهقههخلاصه تمام شهر بازی در دست این دوتا افتاده بود چون فقط صدای این دوتا خیلی بلند بود ماچبعد از اون هم با بچه ها رفتیم فست فوود گیت کلی هم اونجا غوغا کردن و تمام بادکنکها رو از روی میزها جمع میکردن و برای خودشون شو بادکنک درست کرده بودن چشمک

..................................................................................................................

صبح  هم با دل آرا رفتیم دیدن ملودی و اون دوتا دندون خوشگل مرواریدی شو دیدیم و کلی ذوق زده شدیم بغل

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۳/۱٩ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من دل آرا عشق و دلبر مامان پریسا و بابایی مهربونم هستم و 8تیر سال 1383 ساعت 14:35 بیمارستان مهرگان بدنیا اومدم و از خانم دکتر سمیعی هم که خیلی دوستش دارم تشکر میکنم.
امکانات وب