دل آرا بهار زندگی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

 روز 4 شنبه طبق قراری که با نیکو و کیانا داشتیم ساعت 6:30 پارک رنگین کمان همدیگه رو دیدند و جالبش هم این بود که مامان و بابا نیکو بهش نگفته بودن و گفته بودن که می خواهیم بریم مهمونی و وقتی اومد و دل آرا و کیانا رو دید کلی ذوق زده شدهورابچه ها حدودا 2 ساعتی با هم بازی کردن و از مدرسشون برای هم تعریف کردن و بعدش هم قرار شد هر 2 هفته یک بار یک چنین قراری رو با هم بذاریملبخندبعد از این قرار اومدیم خونه چون شب شام مهمان داشتیم و  به همه کارهام رسیده بودم دغدغه ای نداشتم  لبخند

....................................................................................................................

میز دخملی مامان هم که آماده شد و خانم دانشمند لطف میکنند و الان دو روزی میشه تشریف می برند اتاقشون و درس می خونند و جالبش هم اینه که در رو میبنده تا به قول خودش حواسش پرت نشه بغل

...................................................................................................................

روز 2 شنبه خانمی بیرون خونه مادرجون چنان به زمین خورد که قسمت پهلو سمت راست و آرنج سمت راست زخمی شد که من خودم دلم رفت و خودش اینقدر مقاومت کرد و گریه نکرد بغلخیلی استوار و با اعتماد به نفس بالا بهم گفت مامان نگران نباش فقط خیلی درد داره ناراحت شب هم تب کرد و لی صبح رفت مدرسه و ساعت آخر که ورزش داشتند اجازه شو گرفتم و خانم سرویسش آوردش خونه ماچ

..................................................................................................................

3 شنبه هم عمه مهین اومد پیشمون و دل آرا هم طبق معمول کلی خوشحال از دیدن عمه بود و عصر بعد از مراسمی که برای سالگرد یکی از بستگان بابا محمد که بر گشتیم  با هم رفتیم نمایشگاه گل و گیاه و کلی هم گشتیم و خرید کردیم لبخند

...................................................................................................................

تقریبا 3 جلسه ایه که میره کلاس شطرنج البته اول تمایلی نداشت و با صحبتی که داشتیم گفتیم که یک جلسه برو اگه خوشت نیومد نرو که همون جلسه اول کلی خوشش اومد و الان کار مون در اومد و میاد خونه شروع به آموزش میکنه ماچ

.................................................................................................................

اولین اردوی بچه ها هم امروز بود و بچه ها رو بردن پارک رنگین کمان و جشن آب و کلی هم همشون آتیش سوزوندنقهقهه

..................................................................................................................

پ . ن :  مادر جون این روزها خیلی بی حاله و دلیلش هم به خاطر کم خونیه و دکتر هم تشخیص داده که باید 3 روز  تو بیمارستان بستری بشه تا از روده بزرگ و کبد نمونه برداری کنند و اوضاع روحی دایی ها و خودم خیلی خرابه چون هممون به یاد پدر  می افتیم و خودش هم همینطور نگرانه نگران مخصوصا دایی پویان خیلی ناراحته امیدوارم چیز خاصی نباشه ناراحت قلب

 

[ ۱۳۸٩/٧/٢٧ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ پریسا-مامان دل آرا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من دل آرا عشق و دلبر مامان پریسا و بابایی مهربونم هستم و 8تیر سال 1383 ساعت 14:35 بیمارستان مهرگان بدنیا اومدم و از خانم دکتر سمیعی هم که خیلی دوستش دارم تشکر میکنم.
امکانات وب